مهرسام سیزده ماهه
مهرسامم وارد سیزدهمین ماه زندگیت شدی و توی این ماه کلی چیزای جدید رو هم تجربه کردی اول از همه بگم که جشن تولدت رو که به خاطر ماه رمضان و شبهای قدر عقب انداخته بودیم و بعداز اون هم یه سفر به تبریزو بعد هم عروسی پسر عمو بود که فرصت نشده بود بگیریم بلاخره هفته ی پیش جشن گرفتیم و شمام کلی بهت خوش گذشت و خدارو شکر پسر خوبی بودی و باهامون تا اخر شب همکاری کردی با آهنگ تولدت مبارک نانای میکردی و موقع فوت کردن شمع تولدت هم خودت با کمک بچه های دیگه خیلی خوشکل بلد بودی و فوت کردی شمع رو این عکس هم تنها عکسی هست که توش اروم واستادی و دستتو کردی داخل کیکت عزیزم به این ترتیب اولین جشن تولدت ...
نویسنده :
سحر
15:35
یک سالگیت مبارک عشقممممممم
مهرسام نازم پسر یکی یدونهی ما امروز یکساله شدی. پسر دردونه که با اومدنت برای ما یک دنیا شادی آوردی. پسری که زیباترین لحظات زندگیمون رو رقم زدی و از عشق نابت سرمستمون کردی. امروز یک ساله که با عطر تنت و لطافت دستهای کوچکت زندگی میکنم. امروز یک ساله که مادر شدم. مهرسام شیرینم، تولد شیرینت مبارک! هنوز باورم نمیشه یک سال گذشته. پارسال این موقع داشتم قبل از خواب به برنامههای فردام فکر می کردم که چه کارهایی باید انجام بدم و با این که میدونستم روز سختی رو در پیش دارم ولی تمام وجودم غرق شادی شده بود. آرامش عجیبی داشتم. باورم نمیشد که تا چند ساعت دیگه مهرسام کوچولو رو میبینم و انتظارم به پایان میرسه. ع...
نویسنده :
سحر
1:10
فرشته کوچولو ی ما راه میره
سلام زندگی مامان بابا امروز فقط اومدم تا داغ داغ خبر راه رفتنت رو آپ کنم .. وقتی هفته اول یازده ماهگی بودی برای اولین بار فاصله بین میز تا مبل رو که 2 یا 3 قدم هست رو به تنهایی و بدون هیچ کمکی طی کردی ! تـــــــــا دیروز و در هفته سوم 11 اماهگی که با هم داشتیم tv تماشا میکردیم و شما وقتی بابا رو دیدی که توی حمامه زودی از کاناپه پایین اومدی فاصله بین کاناپه تا درب حمام رو با قدمای کوچیکت که حدود 15 قدم هست رو طی کردی دیدن این صحنه اونقدر برام لذت بخش بود که نمیتونم توصیفش کنم ! وقتی بابا از حمام اومد بیرون و فیلم راه رفتنت رو دید حسابی سورپرایز شد راه رفتنت درست مثل عروسک کوکی میمونه.... کج و کوله و بامزه! مهرسام ...
نویسنده :
سحر
18:16
در آستانه یک سالگی
در آستانهی یکسالگیت هستیم و این روزها من تو سال گذشته سیر میکنم و تکتک لحظههای نابش رو زندگی میکنم. بعضی وقتها حتی چشمهام رو میبندم و سعی میکنم لحظاتی رو که تو دلم تکون میخوردی حس کنم. چقدر شیرینه با تو بودن و از تو گفتن. پسر نازم، مهرسام قشنگم! روز به روز عاشقانهتر دوستت دارم و روزی هزار بار به خاطر داشتن وجود نازنینت خدای خودم رو شاکرم. کمتر از سه هفته تا تولد شیرینت باقی مونده، تا زیباترین روز زندگی ما، تا دوباره عاشقی رو تجربه کردن، تا دوباره معنی زندگانی رو دریافتن، تا بوی بهشت رو بلعیدن، تا پاک شدن، تا مادر شدن ... یکسال تکتک لحظاتم تو بودی. با تو بچگی کردم، با تو خندیدم...
نویسنده :
سحر
15:37
۳۳۳روزگی
سلام پسر کوچولوی مامان با چند روزی تاخیر ۳۳۳ روزگی و یازدهمین ماهگردت رو بهت تبریک میگم عسلکم البته این پست رو همون روز نوشتم اما چون نیاز به کمی ویرایش داشت و من فرصت نمیکردم این شد که حالا گذاشتم عزیزم. امروز میخوام از این روزها بگم که حسابی شیطون شدی و دیگه جایی از خونه نمونده که توسط شما کشف نشده باشه و من آنقدر دنبالت تو خونه مشغولم و دائم باید مواظبت باشم که واقعاً وقتی برای خوردن ندارم و شدم 49 کیلو! خیلیخیلی غذا دادن بهت سخت شده از بس که بازیگوشی میکنی ، خوردنی مورد علاقت بستنی و موز هست وتقریبآ به هیچ چیز جدیدی نه نمیگی و من از این بابت کلی خوشحالم بهت میگیم مهرسام...
نویسنده :
سحر
15:26
بدون شرح
ده ماهگی و هشت تا دندون
پسر عزیزم دهمین ماهگرد زندگیت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــ یک ماه دیگه هم از روزی که خدا بهترین هدیه زندگیمونو بهمون داد گذشت ، پسرم این روزها با هر خنده ات تماااااااااااااااام خوشی های عالم رو به من و بابایی تقدیم می کنی. همیشه تو زندگی برات بهترین ها رو آروز می کنم و امیدوارم لبت همیشه خندون باشه عسلک من خوب و اما از اتفاقات جدید بگم. هفته ی پیش یهو چشمم به دندونات افتاد و دیدم که بلللللللللللللللله دندون هفتم و هشتمت هم زده بیرون یعنی اینورو اونور دندونای پایینتیت و الان 4 تا دندون بالا داری و 4 تا هم پایین و دیگه یواش یواش داری جداً میشی جزو کبابخورها. به دایی میگی دای. عاشق دالی بازی ه...
نویسنده :
سحر
16:21
چهل هفتگی نفَس مامان
مهرسام ما چهارشنبه چهل هفتهش شد و درست به همون اندازه که تو شکم مامانش دوران جنینی رو گذرونده بیرون هم زندگی کرده و به این ترتیب وارد سومین نهماههی زندگیش شد. زمان داره به سرعت میگذره و مهرسام روز به روز تغییر میکنه و بزرگتر میشه و بامزهتر. بعضی وقتها دلم میخواد زمان متوقف بشه و مهرسام همین قدری بمونه تا بیشتر ببینمش و از کوچولو بودنش لذت ببرم و تک تک لحظات رو با تمام وجودم حس کنم. وقتی یه بچه نوزاد میبینم باورم نمیشه که مهرسام تا همین چند ماه پیش به این کوچولویی بوده و من هم این روزها رو گذروندم . احساس میکنم زمان خیلی سریع داره جلو میره و به من ف...
نویسنده :
سحر
14:15











